بدون چتر بيا....

دريا

ابر بارنده به دريا مي گفت من نبارم تو كجا دريايي , در دلش خنده كنان دريا گفت ابر بارنده تو خود از ما ايي
 
 

...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۰۵:۵۲:۱۸ | آرشيو نظرات (3) :موضوع |عاشقانه ها


تو زلالي

باران باشد ، تو باشي و كوچه اي بي انتها... دنيا را مي خواهم چه كار !؟ دنيا نباشد كوچه باغي باشد و تو كه زلال تر از باراني


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۶ بهمن ۱۳۸۷ ساعت ۱۲:۲۰:۲۲ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |عاشقانه ها


ايمان

روزي روزگاري، اهالي يك دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۲۹ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۵:۰۰:۲۴ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |عاشقانه ها


واي باران

شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست

آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ

ميپرد مرغ نگاهم تا دور

واي باران باران

پر مرغان نگاهم را شست

خواب روياي فراموشي هاست خواب را دريابيم كه در آن دولت خاموشي هاست

من شكوفايي گل هاي اميدم را در رويا ها ميبينم و ندايي كه به من ميگويد گرچه شب تاريك هست دل قوي دار كه سحر نزديك است

در ميان من و تو فاصله هاست .............

گاه مي انديشم .... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري دست هاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشي

چشم هاي تو به من آرامش ميبخشد و تو چون مصرع شعري زيبا سطر بر جسته اي از زندگي من هستي

دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست                  

ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را ميبخشي

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كي ميگويد ؟؟؟؟؟؟؟؟

آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي !!!!!!!!

روي تو را كاشكي ميديدم ....

شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد

و تكان دادن سر را كه عجب عاقبت مرد ؟ افسوس.........

( كاشكي ميديدم)

من به خود ميگويم  چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

با من اكنون چه نشستنها خاموشي با تو اكنون چه فراموشي هاست

چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد .................


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۲۹ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۵۲:۵۶ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |عاشقانه ها


شعر باران

خواب بودم

صداي گريه مي آمد

بيدار شدم

 

دفتر شعر باران باز بود


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۲۸ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۴۵:۱۶ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |عاشقانه ها


تو مي آيي

اين منم رها شده بر دستان باد!
نشناخته قد راست كرده ام بر زمين
چشيده ام طعم گس بي كسي را
چشيده ام غربت بي انتها را در ميان كسانم
كشيده ام رنج تكرار را در درد بودن
جنگيده ام براي بودن در مرگ نيستي
شنيده ام نغمه هاي عاشقانه را در ميان پوچي نفرت
نشسته ام در كنار جاده ي بي كسي ام  
نشسته ام در ميان حباب خيالاتم ، شايد روزي بيايي!
نشسته ام به تماشاي كاخ روياهايم بنا شده بر دستان باد
جستجو كرده ام جهان را در تمناي وجودت
زندگي را در ميان واژه هاي بي مني زمان گم كرده ام!
مي آيي آن هنگام كه بي نيازي دست ها فرياد كشد
تو ميايي و چه دير ميايي
...تا واژه ي عشق را معنا كني


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۲۸ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۳۹:۱۰ | آرشيو نظرات (2) :موضوع |عاشقانه ها


امروز باران مرا شست

 

امروز براي تمامي سالهايي كه زير باران نايستاده و قدم نزده بودم، ايستادم و قدم زدم…

امروز زير باراني كه مثال دم اسب بر سر و صورتم مي باريد ايستادم و قدم زدم …

امروز دوباره خيس شدم ؛بسيار خيس…تر شدم ؛بسيار تر…

امروز دوباره انگار متولد شدم …

امروز تمامي اعضاي بدنم در زير قطره هاي درشت باران به لرزه درآمدند؛ تنم ،وجودم و جانم همه به لرزه درآمدند…

امروز باران حتي عينك نگاهم را هم شست، طوري كه جلوي پايم را گونه اي ديگر مي ديدم ؛ دستانم را از جيبم درآوردم تا آنها هم مثل تمامي تارهاي موي سرم خود را در مواجهه با بوسه هاي باران رام كنند؛ كفش هايم از بس باران خوردند به سختي بلند مي شدند و به جلو گام مي گذاشتند؛ صداي چلپ چلپ پاهايم در كفش هاي پرآبم موسيقي باران هاي كودكي ام را دگرباره برايم نواخت و چه تازگي عجيبي داشت …

امروز دوباره باران خيسم كرد ؛خيس خيس…

امروز دوباره باران ترم كرد؛ تر تر…

امروز دوباره باران اندامم را شست ؛ دستانم را شست؛ پاهايم را شست؛ عينك نگاهم را شست؛ و جودم را شست؛ جانم را شست و شايد خطاهايم را هم شسته باشد… نمي دانم!؟…

چقدر امروز زير باران متفاوت بودم؛ نه چتري و نه حفاظي در دست و بر سر…انگار همه وجودم عريان بود…

امروز پياده در زير باران قدم مي زدم؛ تنها… تنهاي تنها…با قدمهايي كه باراني بودند و باراني پيش مي رفتند…قطره هاي باران مرا غسل مي دادند و من دائم آنها را فرا مي خواندم و مرا به سرعت وا مي داشتند؛ انگار به دنبال گمگشته اي در تكاپو بودم...


...ادامه مطلب


نوشته شده توسط الهه | ۲۸ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۱۴:۲۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |عاشقانه ها