روزي روزگاري، اهالي يك دهكده تصميم گرفتند تا براي نزول باران دعا كنند. در روز موعود، همهء مردم براي مراسم دعا در محلي جمع شدند و تنها يك پسر بچه با خودش چتر آورده بود و اين يعني ايمان
![]()
نوشته شده توسط الهه | ۲۹ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۵:۰۰:۲۴ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |عاشقانه ها
شيشه ي پنجره را باران شست از دل من اما چه كسي نقش تو را خواهد شست
آسمان سربي رنگ من درون قفس سرد اطاقم دلتنگ
ميپرد مرغ نگاهم تا دور
واي باران باران
پر مرغان نگاهم را شست
خواب روياي فراموشي هاست خواب را دريابيم كه در آن دولت خاموشي هاست
من شكوفايي گل هاي اميدم را در رويا ها ميبينم و ندايي كه به من ميگويد گرچه شب تاريك هست دل قوي دار كه سحر نزديك است
در ميان من و تو فاصله هاست .............
گاه مي انديشم .... مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري
تو توانايي بخشش داري دست هاي تو توانايي آن را دارد كه مرا زندگاني بخشي
چشم هاي تو به من آرامش ميبخشد و تو چون مصرع شعري زيبا سطر بر جسته اي از زندگي من هستي
دفتر عمر مرا با وجود تو شكوهي ديگر رونقي ديگر هست
ميتواني تو به من زندگاني بخشي يا بگيري از من آنچه را ميبخشي
گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كي ميگويد ؟؟؟؟؟؟؟؟
آن زمان كه خبر مرگ مرا ميشنوي !!!!!!!!
روي تو را كاشكي ميديدم ....
شانه بالا زدنت را بي قيد و تكان دادن دستت كه مهم نيست زياد
و تكان دادن سر را كه عجب عاقبت مرد ؟ افسوس.........
( كاشكي ميديدم)
من به خود ميگويم چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد
با من اكنون چه نشستنها خاموشي با تو اكنون چه فراموشي هاست
چه كسي ميخواهد من و تو ما نشويم خانه اش ويران باد .................
نوشته شده توسط الهه | ۲۹ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۱:۵۲:۵۶ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |عاشقانه ها
خواب بودم
صداي گريه مي آمد
بيدار شدم
دفتر شعر باران باز بود
نوشته شده توسط الهه | ۲۸ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۴۵:۱۶ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |عاشقانه ها
![]()
نوشته شده توسط الهه | ۲۸ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۳۹:۱۰ | آرشيو نظرات (1) :موضوع |عاشقانه ها
امروز براي تمامي سالهايي كه زير باران نايستاده و قدم نزده بودم، ايستادم و قدم زدم… امروز زير باراني كه مثال دم اسب بر سر و صورتم مي باريد ايستادم و قدم زدم … امروز دوباره خيس شدم ؛بسيار خيس…تر شدم ؛بسيار تر… امروز دوباره انگار متولد شدم … امروز تمامي اعضاي بدنم در زير قطره هاي درشت باران به لرزه درآمدند؛ تنم ،وجودم و جانم همه به لرزه درآمدند… امروز باران حتي عينك نگاهم را هم شست، طوري كه جلوي پايم را گونه اي ديگر مي ديدم ؛ دستانم را از جيبم درآوردم تا آنها هم مثل تمامي تارهاي موي سرم خود را در مواجهه با بوسه هاي باران رام كنند؛ كفش هايم از بس باران خوردند به سختي بلند مي شدند و به جلو گام مي گذاشتند؛ صداي چلپ چلپ پاهايم در كفش هاي پرآبم موسيقي باران هاي كودكي ام را دگرباره برايم نواخت و چه تازگي عجيبي داشت … امروز دوباره باران خيسم كرد ؛خيس خيس… امروز دوباره باران ترم كرد؛ تر تر… امروز دوباره باران اندامم را شست ؛ دستانم را شست؛ پاهايم را شست؛ عينك نگاهم را شست؛ و جودم را شست؛ جانم را شست و شايد خطاهايم را هم شسته باشد… نمي دانم!؟… چقدر امروز زير باران متفاوت بودم؛ نه چتري و نه حفاظي در دست و بر سر…انگار همه وجودم عريان بود…
نوشته شده توسط الهه | ۲۸ دى ۱۳۸۷ ساعت ۰۳:۱۴:۲۹ | آرشيو نظرات (0) :موضوع |عاشقانه ها
درباره وبلاگ
چترها را بايد بست زير باران بايد رفت فكر را زير باران بايد برد دوست را زير باران بايد جست زندگي تر شدن پي در پي است.
فهرست اصلی
آرشيو ارسال ها
آرشیو موضوعی
پیوندهای روزانه
صفحات
[ ۱ ]
كد هاي كاربر
طراح قالب